یه داستان تلخ...تو ادامه مطلبه...

بخونیدش........برای یه ثانیه...خودتونو بذارید جای اونا..

یه ثانیه

 یـــک ، دووو ، ســـــــــــــه ، چهـــــــــــــار...

  آروم و کشیده : آنقدر آروم که اگر تا صبح هم بشمارم ؛ عدد کم نمی آرم ، آنقدر کشیده که گاهی فکر      می کنم دیگه آخریشه .

 به من می گه :« اسراف نکن» ، «برق های اضافی رو خاموش کن» ، «ورقه های سفیدت رو الکی دور نریز» همش می گه اسراف نکن.

 آخه خودش اصلا اسراف نمی کنه. مثل همین الآن که خوابیده و من مثل همیشه بالای سرش نشستم و   می شمرم.

 آروم ، کشیده و کم. شاید می ترسه اسراف بشه.

 خیلی کم ؛ آنقدر کم که بعضی وقت ها حس می کنم دیگه نیست.

 پـــــــــنج ، شیــــــــــش ، هــــــــــفت، هـــــــــــــشت.... هـــــــــشت... هشت

-        بابا! بابایی!

-        چیه نفسم؟

-        آخی ! هیچی بخواب

 یـــک ، دووو ، ســـــــــــــه ، چهـــــــــــــار...

  آروم و کشیده : آنقدر آروم که اگر تا صبح هم بشمارم ؛ عدد کم نمی آرم ، آنقدر کشیده که گاهی فکر      می کنم دیگه آخریشه .

 به من می گه :« اسراف نکن» ، «برق های اضافی رو خاموش کن» ، «ورقه های سفیدت رو الکی دور نریز» همش می گه اسراف نکن.

 آخه خودش اصلا اسراف نمی کنه. مثل همین الآن که خوابیده و من مثل همیشه بالای سرش نشستم و   می شمرم.

 آروم ، کشیده و کم. شاید می ترسه اسراف بشه.

 خیلی کم ؛ آنقدر کم که بعضی وقت ها حس می کنم دیگه نیست.

 پـــــــــنج ، شیــــــــــش ، هــــــــــفت، هـــــــــــــشت.... هـــــــــشت... هشت

-        بابا! بابایی!

-        چیه نفسم؟

-        آخی ! هیچی بخواب.

 

 

 نـــــــــــــــه ، ده...

 همیشه می گه :«تو نفس منی ؛ اگه تو نبودی من هم نبودم».

اما بعضی وقت ها حس می کنم دوستم نداره.آخه مثل باباهای دیگه من رو محکم نمی گیره تو بغلش تا استخونام درد بگیرن و از درد ،بلند بلند بخندم. یه درد شیرین. بعد ریشاشو بذاره رو صورتم و فشار بده تا تیغ تیغی شم و بسوزم . یه سوزش نرم ، یه سوزش...

 یـــــــــــــــــازده، دوازده  ...

 یه بار بغلم کرد! وقتی کلاس اول بودم.خودش اومد دنبالم ، واسه اولین بار .آخه می گفت هوای بیرون    خفه اش می کنه .نشسته بود رو دو تا زانوهاش و دستش رو باز کرده بود که یعنی بیا بپر تو بغل بابایی.

 من هم که حرف های مامان رو یادم رفته بود ؛ پریدم تو بغلش.

 من رو چسبوند به سینه اش و چرخوند و چرخوند و چرخوند....

 اما یک دفعه ...

شروع کرد به سرفه ، سرفه های سخت، مثل وقت هایی که یه عالمه پوست تخمه گلوی آدم رو تیغ تیغ کنن. صورتش کبود شد . من رو گذاشت روی زمین و روی زانو هاش نشست ؛ اما این بار دستش رو برد جلوی دهانش و بلند بلند سرفه کرد ؛ آنقدر که من ترسیدم و جیغ زدم تا از حال رفتم . بعد بردنش بیمارستانو یک ماسک سبز جلوی دهانش گذاشتن. از تو اتاقش یه صدا می اومد ؛ مثل وقت هایی که نفس                  می کشید : آروم، کشیده ، کم.

 نکنه وقتی می رم تو فکر ، یادش بره نفس بکشه ، نکنه فکر کنه اسرافه ، نکنه دوباره با خودش بگه من نفسشم و فکر کنه جاش دارم نفس می کشم.

 سیـــــــزده ، چهــــــــارده ، پـــــــونزده...

 

 

 

 یک دفعه بابای المیرا که هر وقت عصبانی می شه؛ به ما فحش می ده؛ به بابام گفت:« کِی می خوای بمیری؟ تا کِی باید صدای بوق اورژانس توی این ساختمون بپیچه و وقت و بی وقت ، مردم رو آزار بده که یه تیکه گوشت ، نفس کم آورده . بمیر و بذار هوا آلوده تر نشه. »

 خیلی بی ادبه. ازش بدم می آد . هیچ وقت بهش سلام نمی کنم .

 چند بود؟ آهان ...

 شــــــــــونزده ، هیــــــــــــــــفده ، هیـــــــــــجده...

 بابا یه آلبوم داره که مامان قایمش کرده. بعضی وقت ها من رو می فرسته تا دنبالش بگردم.

 یه آلبوم صد برگ که اول هاش عکس بچگی های باباست ؛ بعد هم جوونیاش و عروسیش.

 من اگه جای مامان بودم ؛ زن بابا نمی شدم ؛ چون از صدای سرفه هاش می ترسم . مامان می گه :« وقتی بابات اومد خواستگاریم ؛ همینجور سرفه می کرد .»

 نــــــــــــــــوزده ،بیـــــــــــــست ، بیـــــــــــست و یک

 یه عکس داره که توش یه دختر کوچولو یه چیز سیاه گُنده ؛ رو صورتشه. بابا می گه :« ماسک شیمیایی»

تو مدرسه هم به من می گن :« دختر جانباز شیمیایی»

اما هروقت از بابا پرسیدم یعنی چی ؟ یه چیزایی گفت که من نمی فهمم ؛ اما فکر کنم به نفس کشیدنش ربط داره.

 بابا هم تو اون عکسه ایستاده . خیلی بچه است . خودش می گه فقط 18 سالش بوده ؛ یعنی دو برابر  الآن من. ماسک نداره ولی داره به اون دختره می خنده  .

 هر وقت این عکس رو می بینه می خنده و بعدش هم سرفه می کنه ، سرفه های وحشتناک.

 فکر کنم بابا هروقت خوشحال می شه ؛ سرفه می کنه.

مامان هم از همین سرفه ها حرصش در می آد و آلبوم رو جمع می کنه دیگه.

البته من هم بابت پیدا کردنش دعوا می شم؛ اما بابا همونجور که سرفه می کنه بهم چشمک می زنه و     می خنده .

 بیســــــــت و دو ، بیســــــــــت و سه ، بیســــــــــت و چهار ، بیســـــــــت و پنج

 آفرین بابا! این دفعه بیشتر شد. یه وقت اسراف نشه!

 بیســـــــــــــت و شیش ، بیســــــــــت و هفت ،بیســـــــــــت و هشت

یه ورقه کنار تخت باباست.نمی دونم چرا مثل کاغذ های دیگه اش رو میزش نیست.مامان ازش بدش       می آد  ؛ اما نمی دونه که توش چی نوشته ؛ آخه بابا گفته نخونیمش تا وقتش.اما من نمی دونم کِی وقتش می رسه.

 بیســـــــــــت و نه ، ســـــــــی ، ســــــــــی و یک ، ســــــی و ..... سی و یکی

 بابا از خواب بیدار شد.فقط سی و یک نفس خوابید.سی و یک نفس آروم ، کشیده و کم.

 فهمیده که بالای سرش می شینم و نفساش رو می شمرم.

 - چند تا شد؟

 -سی و یکی.

 - گناه داره به خدا. بابایی! تو دعا کن . من دوست ندارم اسراف کنم ؛ دعا کن بابات اسراف نکنه، باشه؟

 من مات و مبهوت نگاهش می کنم. نمی فهمم چی می گه ؛ اما براش دعا می کنم.

 بهم می گه :«بیا تو بغلم بابا»

 اولش ترسیدم مثل اون دفعه...

 اما خودش من رو کشید تو بغلش و گفت:« بیا با هم بشمریم . پنج تاش هم که رفت.بشمر»

 گفتم :« نه خیر ، از همون سی و یکی»

 ســـــــــی و دو، ســــــــــــی و سه ، ســــــــــــی و چهار

 

بابا من رو تو سینه اش فشار داد؛ آنقدر که من ، درد شیرین فشارش رو، تو شونه هام حس کردم ؛ بعد هم ریشاشو مالوند رو صورتم.اما دوباره نفسش گرفت... سرفه کرد. 

 

مامان اومد.من رو از تو بغل بابا گذاشت اون ور و ماسک سبز رو گذاشت رو دهن بابا.

 ســــــــــــــی و پنج، ســـــــــــــــــی و شیش...

 فقط همین؟

 نفس هاش خیلی آرومتر شده بود.

********************

صدای آمبولانس بلند شد. فکر کنم اومدن بابا رو ببرن.

دکتر معاینه اش که کرد با ترس به همکارش گفت :« زود باش باید ببریمش» ؛ اما هرچی مامان گفت :«چی شده» جوابی نداد.

 من و مامان پشت سر آمبولانس با تاکسی رفتیم؛ اما آمبولانس ، آژیر زد و خیلی زود رفت.

کاش ما هم آژیر داشتیم!

********************

 وقتی رسیدیم بیمارستان ؛ مامان جای بابا رو پرسید.

 سی سی یو

 این رو خانم پرستار گفت. نمی دونم کجاست.

 مامان گریه کنون می رفت به سمت همون جایی که پرستار اشاره می کرد.  به نظر من خیلی لوسه که همش گریه می کنه.

 پشت در یک اتاق ایستاد.می خواست از پنجره های بلند اتاق ، داخلش رو نگاه کنه اما پرده های اتاق کشیده شده بودند.هیچی از اون پشت معلوم نبود. فقط گاهی یه صدا می اومد که می گفت:«شوک» و هر بار مامان بدتر از قبل گریه می کرد.

من حسابی ترسیده بودم .

 دکتر اومد بیرون و یه چیزی به مامان گفت و همین جور که می رفت بلند گفت :« فکر هاتون رو       بکنین ، فقط زود.»

 مامان به دیوار تکیه دادوتند تند گریه می کرد.لابد اگه بابا بود می گفت :« اسراف می شه».

 اما کم کم آروم شد. یه نگاه به من انداخت و گفت :« نفس بابا ! از پشت اتاق نفس هاشو                   نمی شمری؟»بعدش رفت به سمت همون دکتره و یه چیزهایی گفت و برگشت.

********************

از پشت در یه صدایی می اومد شبیه صدای نفس بابا.

ســـــــــــــــی و هفت ، ســـــــــــــــــــــی و هشت

 چند تا دکتر و پرستار اومدن سمت اتاق بابا و بردنش . من و مامان هم به دنبال تخت بابا که زیرش چرخ داشت می دویدیم؛ بعد خوردیم به یه در شیشه ای که روش نوشته بود:«وارد نشوید.اتاق عمل».

 من می دونم اتاق عمل چیه . همون جا که تو فیلم ها آدم ها پشت درش راه می رن و ساعت دیر می گذره.

 یکهو یکی گفت :« برو کنار دختر خانوم»

یک تخت دیگه که یک آقایی مثل بابا روش خوابیده بود رو بردن تو اتاق عمل.

گوش ها مو تیز کردم تا صدای نفس های بابا رو بشنوم؛ اما صدایی نمی اومد.

**********************

خسته شدم .خیلی وقته که پشت در نشستیم . مامان هم که همش قرآن می خونه ؛ اما این بار تو چشم هام نگاه کرد و گفت:« نفس بابا! بعضی ها هیچ وقت نمی میرن ؛ حتی وقتی هم که می میرن زنده اند.بعد یه آیه از تو قرآنش بهم نشون داد و گفت :« ببین خدا هم گفته.»

اما من نمی فهمم ؛ یعنی چی بعضی ها وقتی هم که از دنیا می رن ؛ زنده اند.

مامان دوباره صدام زد وگفت:« مامانی ! نفس های بابایی رو می شمری؟ گوش کن داره صداش میاد...»

راست می گفت:

 ســـــــــــــــی و نه، چــــــــــــــــهل... بـــــــــوق بــــــــــوق بـــــــــــوق

 تو فیلم ها وقتی این صدا میاد ؛ مریضه می میره؛ اما من صدای قلب بابا رو می شنوم ؛ از قبلش هم     واضح تر.

 من صدای قلب بابامو می شناسم.

 بالاخره در اون اتاقه باز شد و بابام اومد بیرون.صدای نفس هاش نمی اومد ؛ اما صدای قلبش....

فقط چهل تا . خود بابا می گفت :«چهل ؛ یعنی کامل شدن» اما من نمی دونم یعنی چی . فقط می دونم دیگه صدای نفس های بابا نمیاد. نفس های آروم ، کم ... .هیچی.

فکر کنم بابای المیرا به آرزوش رسید . بابا دیگه اسراف نمی کنه.

 بابا! مگه من نفست نبودم؟

چرا نفس نمی کشی ولی صدای قلبت میاد؟

 وقتی فشارم می دادی تو بغلت؛ صداشو حفظ کردم.

 اون آقا رو هم از اتاق عمل ؛ آوردن بیرون.

 صدای قلب بابا نزدیک و نزدیک تر می شد.

مامان راست می گفت:« بعضی ها می میرن اما زنده اند».