یک شب بی خبر از خواب می پری و خیال می کنی

 سلولهای جایی از بدنت دیوانه شده و خرچنگی سیاه

 راه افتاده تو رگهات تا رشته های حیات را قیچی کنه.

درد که امانت را برید قصه سرطان آغاز می شه .عکسها ..

آزمایشها..سرم..تزریق..بوی تلخ زدعفونی کننده ها و

 وحشت تو از بیمار لاغر و زرد تخت بغلی..خرچنگ موها

 و ابروهاشو ... با درد کنار بیای یا نیای فرق نمی کنه این

قصه همیشه تلخه.!!!