دلم میخواد یه روزی موهای سرم رو از ته بتراشم و برم محک 

برای این که حس برابری ایجاد کنم 

یه حس خیلی سطحی و ظاهری

دلم میخواد فقط و فقط برای یک روز سرطان داشته باشم 

فقط برای یه روز بچه بشم

فقط برای یه بار بهم بگن بچه سرطانی 

میخوام ببینن هستن کسایی که مث خودشونند

میخوام برم رو تختشون دراز بکشم 

میخواد سردیه مرگ رو به جون بخرم / میخوام با چشمایی خالی از امید به دنیا نگاه کنم

میخوام دغدغه هام رو جا بذارم زیر تخت/ فقط به این فکر کنم که چند روزه دیگه زنده ام

میخوام ببینم با نگاه خالی از امید این چند روز دیگه که زنده ام مهمه؟

میخوام ببینم عجول میشم واسه رفتن ؟

واسه رسیدن به ته ته زندگی ...

اصن ته ته زندگی مگه همین جا نیست ؟

همین جایی که رو به روم یه راه بسته ست ؟

دلم میخواد زندگی زدگی رو حس کنم

دلم میخواد هیچ کتابی نخونم 

چون میدونم چند ماه دیگه بیشتر فرصت ندارم

میخوام چشامو ببندم و بگم تف به زندگی

چشمامو ببندم و / بغضمو قورت بدم و/ بگم گور بابای هرچی حس خوبه

دلم میخواد از ملاقاتی ها متنفر بشم / بهشون اخم کنم

باید بفهمند از چونه ی لرزونشون بیزارم

دنبال راه فرار باشم از این سلول 

دلم میخواد جغرافیای خیاوون رو تماشا کنم

دلم میخواد فرار کنم برم تو خیابون و بستنی شاتوتی بخورم

دلم میخواد ببینم بستنی فروشها چه شکلین 

دلم یکی رو میخواد که به سر بی موم نگاه نکنه و مجذوب لبای قرمزم بشه

دلم نگاه پر تحسین میخواد ...



دلــــــــم میــــخواد ولـــی جراتـــش رو نـــدارم ...