پدر را شهرداری آمد و برد !!! .....

همانطوری که مادر حدس زد شد
پدر آمد به شهر و نابلد شد

به شهر آمد ، بساط واکس وا کرد
نشست آنجا که معبر بود ، سد شد

پدر را شهرداری آمد و بُرد
بساطش ماند بی صاحب ، لگد شد

پدر از معضلات اجتماعی است
که تبدیل به شعری مستند شد

و بعد آمد کوپن بفروشد اما
شبی آمد به خانه ، گفت : « بد شد 

دوباره ریختند و جمع کردند
خطر از بیخ گوشم باز رد شد »

پدر جان کَند و هی از خستگی مُرد
نفس در سینه اش حبس ابد شد

به مادر گفت : « من که رفتم اما
همانطوری که گفتی می شود ، شد »

به یاد روی ماهش بودم امشب
نشستم ، گریه کردم ، جزر و مد شد